موهایمم را از ته زدم ، کله را تیغ انداختم و حالا برق می زند…
حرکتم سنگین تر است و صورتی خشن پیدا کرده ام و از سنم در ظاهر کم شده است …. استوار تر راه می روم و گاهی بادی به غب غب می اندازم
بر روی صندلی نشسته ام و هر صحنه ای را که می بینم ، داستانی طولانی است آمیخته با خاطره و رویا و آینده و گذشته و همه درهم ، فیلمی کوتاه می سازد ، جمله ها مرا به یاد داستان ها می اندازند و با هر جمله صدای گوینده ی داستان را که در ذهن خودم به هنگام خواندن کتاب تصور کرده بودم ، شنیده می شود …
جراغ را در بالای تخت به دیوار پیچ کرده ام و آونگ آویزان به او ، نور شروع به نواختن می کند و هر لحظه روشن تر می شود این لامپ کم مصرف
دو روز قبل خاطره ای به یاد ماندنی برایم نقش بست ، از آنهایی که بعد ها با تصویری تصادفی آن را به یاد خواهم آورد و دقایقی دوباره غرق در اندیشه می شوم . در کتابخانه و دانشگاه و رستوران و … نبودم ، در دیسکوتک بودم … همه می رقصیدند