امروز بعد از مدتها چای ایرانی درست کردم ، کمی هم هل به درون آن انداختم که بوی رفته ی چای که مدتها در طبقه ی داخل کمد دیواری بود را جبران کند
غلیظ شد کمی ، ولی طعمی گرفت به اندازه ی ایران ، قندهای مکعبی هم مرا برد به دوران خوابگاه و خنده های امیر و حرف های مسعود و ورق بازی بچه ها و پویان و ….
چند وقتی است بی حوصله شده ام ، حوصله ی هیچ کاری را ندارم و بسا این که احساس ضعف غریبی می کنم ، گویی که پاهایم دیگر توان رفتن ندارند .
دوران رکودی است برای من ، دیگر حوصله ی خودم را هم ندارم … تنها دلتنگی است که برای دیدن چهره ی پدر مانده است
درآخرین باری که دیدمش ، فرودگاه بود . چشمانش تر شده بود…
و من بارها برای چشمان تر او گریستم .
افسوس که او دیگر باز نمی گردد و مرا انتظار غریبی است تا به او بپیوندم
بی حوصلگی
سپتامبر 7, 2010 بدست soshians113