مریضی هر از چند یکباری به سراغ آدم می آید ، حالا می خواهد سرما خوردگی باشد و فشار خون ویا نموفیلا و هموفیلی و …
من هم که هر از چند گاهی یکی از این مریضی ها رو می گیرم و سراغ دکتر هم وطن می روم و خلاصه هر بار با خیالی راحت از مطب دکتر بیرون می آیم . از آنجایی که آقای دکتر کارشان خوب است و خوش اخلاق ، بیماران زیادی مراجعه می کنند واگر جز اولین مراجعه کنندگان باشی باید یک ساعتی را در اتاق انتظار، مجله بخوانی و سر خودت را گرم کنی .
مطب تر و تمیز است و البته در و دیوارش مثل بیشتر فضاهای بیمارستانی و مطب ها ، رنگ سفید دارد . اتاق انتظار هم ، اتاق نسبتا بزرگی است و دور تا دور آن صندلی های تکی طوسی رنگ چیده شده که با رنگ موکت اتاق هم ، همخوانی دارد . یک میز مستطیلی چوبی هم در وسط اتاق است که روی آن انواع مجله ازموضوعات پزشکی و زنان و دنیای مد و …. قرار دارد .

طبق معمول بعد از دادن مشخصاتم به منشی های آقای دکتر وارد اتاق انتظار شدم و طبق عادت و عرف اینجا به همه حضار اعم از آلمانی و ایرانی ، سلامی به زبان آلمانی کردم و روی یکی از صندلی ها در گوشه ی اتاق در کنار پنچره ی روبه روی در نشستم ، به طوری که همه ی مراجعه کنندگان رو می دیدم . یک خانم ایرانی و یک آقای ایرانی در سمت چپ من دو سه صندلی آنطرف تر نشسته بودند و البته در ایستگاه که پیاده شدم ، انها با هم ملاقات کرده بودند و خبرو احوال می گرفتند ، تا به مطب رسیده بودند و در اتاق انتظار صحبتشان گل انداخته بود .
بقیه ی مریض ها آلمانی بودند و بر حسب معمول ، قد بلند من و پوست سفیدم ، خانم و آقا را به اشتباه انداخته ، تصور کردند که بنده هم ازتبار هابرماس و شرودینگر و غیره هستم یا دست کم نسبم می رسد به داستایوفسکی و پاوولوف و … این بود که راحت صحبت می کردند و حضار المانی هم در تعجب که این ها به چه زبانی صحبت می کنند و حالا اصلا چرا این قدر بلند صحبت می کنند. سطح تحملشان بالاست ، اما از نگاه های زیر زیرانه و خالی کردن باد از دهانشان به نشانه اعتراض ، می توانستم احساسشان را حدس بزنم .
در حین صحبت خانم که کمی مسن تر از آقا بود و البته بعدا از صحبت هایش فهمیدم که نزدیک ده سال است به آلمان آمده و پناهنده شده و پاس آلمانی گرفته ، والبته چند ماه پیش هم از کار بی کار شده و صاحب یک فرزند دختر هم هست ، رو به آقا کرد و ازش پرسید :
- راستی تو پاستو گرفتی ؟
آقا :- آره بابا ، الان چند ساله ، کلی هم باهاش رفتم مسافرت
- ااا ، کجا ها رفتی ؟
- آمریکا رفتم ، ژاپن رفتم …
- ایران هم رفتی ؟
- آره ایران هم رفتم ، رفتم خونه ی مادرم اینا رو درست کنم ، می گفتن هشت میلیون می شه ، من با سه میلیون تمومش کردم
- اااا – آخی – باریکلا …
- آره ، خلاصه یک شش هفته ای ایران بودم ، دیدی ایران وضع همه چقدر خوب شده ؟ همه تریلیاردر شده اند
- آره ، همه وضعها خوب شده ، من هم که رفته بودم ، دیدم همه خونه خریدند ، همه پولدار شدند …
- آره بابا ، خونم و مغازمو اگر داداشم نفروخته بود ، الان خداتومان بود ، تو امیریه یک دو دهنه مغازه داشتم
- آره ، حالا ما رو ببین این جا ، نه کاری ، نه خونه ای …. اصلا من چندین ایرانی رو می شناسم که افسرده شدند
- آره بابا ، همه افسرده شدند این جا ، ازشون هم می پرسی چرا بر نمی گردی ، می گن دیگه جایی رو نداریم بریم ! پول هم نداریم دیگه …
- آره ، ولی رفتم ، دیدم همه ی اعصابا خرابه ، مردم چقدر بی ادبند ، چقدر بی تربیتند … از یکی سوال پرسیدم ، اطلاعات دم اداره بود ، جواب نداد ، دوباره سوال کردم ، با لحن خیلی عصبانی و بد برگشت گفت : چی کار داری خانوم ؟ … حالا اینجا می ری تو یک اداره ای ، جایی ،سریع میان می گن ، می تونیم کمکتون کنیم ؟ به آدم احترام می ذارن …
خلاصه ، خیابونا کثیف ، پر از کثافت ، هوای آلوده ، تا چند روز این گلوی من می سوخت
- آره ، من هم که رفته بودم ، چند بار با مادرم آمدیم بریم بیرون ، هیچ کس به چراغ راهنمایی رانندگی اهمیت نمیده ، همین جوری رد می شدن همه ، سبز که شد خیابونو بند اوردم که بتونم مامانمو رد کنم ، یکی با این که چراغ قرمز بود اومد باز هم رد شه ، کوبیدم روی کاپوت ماشینش فرو رفت ، حالا افسر هم اصلا اونجا ایستاده ، ولی هیچ کاری نمی کنه
- آره یه دهاتی رو گذاشتن اونجا به عنوان افسر
- خلاصه ، مادرم هی می گفت ، ول کن ، الان می گیرنت ، الان دعوا می شه ، خلاصه خیلی اعصابم خورد شده بود
- آره متاسفانه ، حالا ما می خندیم ، ولی همین که می گین خنده ی من از گریه غمناک تر است !
- بله ! درسته … خلاصه شش هفته ای ایران بودم و بعد رفتم آمریکا پیش آقای ش. برادر آقای ش. بزرگ
- ااا برادرش اونجاست ؟
- آره ، خیلی هم پول داره ، اصلا همه ی ایرانی های آمریکا پول دارند ، وضعشان خیلی خوبه ، مردم هم خیلی خون گرم ترند
- آره من هم آمریکا بودم ، مردم خیلی خون گرم بودند
- آره ، خلاصه دارم کارامو می کنم که برم آمریکا ، ولی سرمایه ای ندارم فعلا
در همین لحظه منشی وارد اتاق شد و اسم من رو صدا زد و خلاصه ما رفتیم پیش آقای دکتر و نسخه ی مان را گرفتم … آمدم بیرون و هوای خنکی به صورتم خورد و خیلی آهسته به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم .
نویسنده جان،
چرا یک رمان نمینویسی؟
قلمت خیلی دلچسب هست، ایرانی بیکار خارج از کشورم که زیاده
من فقط قصدم روایت بود …