نمی دانم در این که هر وقت کارمن به سفارت می افتد ، مناسبتی در ایران است چه رازی است !
صبح زود به سمت دانشگاه حرکت کردم و گواهی اشتغال به تحصیلم رو از دانشگاه گرفتم ، بعد خط شش رو به سمت راه آهن مرکزی شهر سوار شدم . در راه به هیچ چیز فکر نمی کردم ، صورت های خواب آلوده ی مردم رو نگاه می کردم که به سر کارهایشان می رفتند . یکی قهوه به دست ،در حالی که دردست دیگر دستمال داشت تا بینی اش را پاک کند و آن یکی چشمانش را روی هم گذاشته تا از همین مدت هم تا سر کار استفاد ه ای بکند و چرتی بزند . هوای بیرون سرد و همه جا همچنان پوشیده از برف بود .
این بار هیچ عجله ای برای سوار شدن به قطار را نداشتم و وقتی به هامبورگ رسیدم ، خواب از کله ام پریده بود . خوشبختانه در طی راه از پسر هاو دختر های شلوغ و پلوغ که اصلا برایشان آرامش دیگران مهم نیست خبری نبود ، من هم چرتی زدم و سر حال شدم . در خیابان باید ارام راه می رفتم ، از بالای سرم برف می آمد و زیر پایم یخ بود که باعث شده بود زمین لغزنده شود .
روز 12 بهمن ماه بود … دهه ی فجر شروع شده بود . در و دیوار سفارت از دفعه ی پیش که عاشورا بود ، هنوز پر از پارچه های عزاداری مشکی بود . روی همان ها را چراغانی کرده بودند …. و در سفارت شیرینی و آب میوه گذاشته بودند به خاطر دهه ی فجر . کارم طول کشید . برای همین صندلی خالی پیدا کردم و روبروی تلویزیون ال سی دی بزرگ نشستم . این بار عکس آیت الله خامنه ای هم بالای آن نصب شده بود . بی اختیار یاد 1984 افتادم .. شاید این عکس و تلویزیون بزرگ من رو به این فکر انداخت . لبخند مسخره ای روی لبانم نقش بست . دیگر هیچ صدایی را نمی شنیدم ،غرق در افکارم شدم تا این که صدایم کردند وکارم انجام شده بود .
از سفارت بیرون آمدم ؛ نفس عمیقی کشیدم و با آرامش به سمت ایستگاه مترو راه افتادم …
ارسال شده در 1 | 2 دیدگاه »

سینمای پارک ملت
“این گونه افراد با توجه به نظر فقهی علما و مسئولان قضایی که در چند روز گذشته اعلام کردند، حکم معاند و اقدام کننده علیه امنیت کشور را دارند و محارب هستند و تکلیف محارب هم کاملا روشن است” محمد نجار ، وزیر کشور دولت نهم
اینجا برف می بارد ، چند روزی است که هوا سرد شده و فردا هوا به منفی 14 درجه می رسد . خیابان ها خلوت تر از همیشه هستند و البته لغزنده …مردم آخرین روزهای تعطیلاتشان را می گذرانند ومن کاری ندارم جز این که اخبارایران را بخوانم …وقتی می آمدم ، همه چیز متفاوت بود ، مردم هنوز شریف بودند و همیشه در صحنه ؛ آیت الله صانعی هنوز مرجع تقلید بود و میرحسین موسوی یکی از معتمدین نظام . روزنامه نگاران و اصلاح طلبان هنوز زندان نرفته بودند و دنبال اصلاحات بودند.
مردم در خیابان تنها به علت تصادفات رانندگی ، فوت می کردند و هنوز خبری از گلوله و چاقو و قمه نبود. دانشجویان ، آرام دستگیر و کشته می شدند ، سرعتش این قدر سریع نبود. تجاوز در زندان ها اینقدر علنی نشده بود. خانم ها در وسط خیابان کتک نمی خوردند .
هرجا که می رفتم ، در تاکسی ها همیشه انتقاد از دولت بود . از گرانی گرفته تا این که آزادی ندارند . چند سالی می شد که نوار های غیر مجاز را زیر زیرکی در تاکسی ها و مسافر کش ها گوش می دادند و این هم نهایت اعتراضشان بود ، البته این جز درد و دلی بود که همواره همراه بود. لا اقل در تهران و شیراز و اصفهان و چند شهر شمال که بودم این گونه بود . مدت زیادی هم بود که وضعیت همین بود . روزهای عاشورا گشت ویژه ، دنبال پسر و دختر های جوان بود که اسلامشان به خطر نیافتد و البته خانوم های بد حجاب رابه شدت ارشاد می کردند. چند سالی بود که پوشیدن آستین کوتاه جرم نبود ، همین سالها بود که برادرم داشت می آمد ، پرسید که می تواند پیراهن آستین کوتاه و تی شرت بیاورد ، به او گفتم : معلوم است که می تواند …این قانون فعلا برای کارمندان ادارات است و البته به طور ضمنی و نه علنی … آخرین سالهایی را که به یاد می آورد ، در تهران رفته بود پارک … خواهر و برادری را در حال قدم زدن گرفته بودند . هر چه قسم خوردند ، باور نمی کردند ، پسر را کمی کتک زدند ، تا این که دختر بد بخت توانست شناسنامه اش را در بیاورد و بگوید بیایید نگاه کنید ، خوشبختانه پسر هم شناسنامه اش همراهش بود ، معلوم شده بود که خواهر و برادرند واقعا … خودش می گوید این صحنه از یادش نمی رود … پدرمان داستان اول می کشند ، بعدا می شمارند را برایم بارها تعریف کرد ، خوب ملکه ذهنم شده بود …مرده ها حداقل احترامی داشتند … جنازه شان به همین راحتی ها گم نمی شد … زعفران تا دو سال پیش کیلویی سه میلیون بود و هنوز قیمتش به سی میلیون تومان نرسیده بود … انگلیس هنوز با گلوله های بسیج و تفنگ سپاه و برادران معتقد و معتمد ، آدم نمی کشت توی خیابان …
در اینجا هنوز راجع به برنامه ی هسته ای از ما ایرانی ها سوال می کردند و آیا خانم ها مجبورند به پوشیدن روسری ؟ هنوز از ما راجع به کشته شدن این همه آدم کف خیابان کسی سوال نمی کرد … به خاتمی توهین غیر مستقیم می کردند ، اما دیگر وقتی از امام حسین حرف می زد به سخنرانی اش حمله نمی کردند …
و هنوز تجمعات طبق قانون اساسی مجاز بود و یا حداقل محارب نمی شد …
ارسال شده در 1 | 3 دیدگاه »
الگو ( قدیم )
1. همه ی بی ریش ها بد هستند .
2. همه ی شراب خواران بی ریش هستند .
3. فتنه ها از بی ریش هاست .
4. شرط لازم برای عادل بودن ، داشتن ریش است ، هر چند اندک باشد درغیر این صورت ، عادل نیست
5. تمام بدی ها منسوب به کسانی است که کروات زده اند و بی ریش هستند .
6. عالم با سواد آن است که ریش داشته باشد ، در غیر این صورت محکوم است به بی سوادی .
الگو ( سالهای میانی )
1. همه ی بی ریش ها بد هستند ، گاهی استثنا هم پیدا می شود ، اما باید به دیده ی تردید به آن نگریست .
2. ریش دار ها خوب هستند ، اما گاهی آدم بد هم میان آنها هست ، اما به طور کلی باید خوش بین بود .
3. بدی ها هنوز هم منسوب به کسانی است که کروات می زنند ، نماد غربی ها را دارد و البته بی ریش هستند
4. علم بدون ریش ، علم نیست . لذا علم باید اسلامی شود ، در غیر این صورت ترویج بی خدایی می کند ( منظور علوم انسانی است ) ( ماهیت علم در این جا برای همیشه خوب نیست . فقط علمی خوب است که به مذاق بعضی خوش بیاید )
5 . روزنامه ی خوب روزنامه ای است که معیار های ولایت در آن گنجانده شود .
الگو ( سالهای اخیر )
1.ریش دار ها خوبند ، تا زمانی که با مقام معظم رهبری باشند . در غیر این صورت با بی ریش هیچ فرقی ندارد ، و اصلا از بی ریش هم بدتراست ، چون خود را مانند ما در آورده و قصد فریب کاری دارد و منافق است و منافق باید به اشد مجازات برسد .
2. بی ریش ها هم بدند ، مگر این که با مقام معظم باشند ، در غیر این صورت مثل سگ اصحاب کهف راه درستی را انتخاب کرده اند .
3. بدی دیگر به ریش محدود نمی شود ( ملاک مقام معظم است )
4. علم باید تغیر کند ، کتاب ها باید تغیر کند ، این چه علمی است که یاد می دهد جلوی مقام معظم ایستادگی کنید ، اصلا کسی به دانشگاه نرود بهتر است ، چون آدم نادان ولی گوش به فرمان بهتر از آدم گمراه ( و البته درس خوانده ) می باشد . چرا که نادان بالاخره حرف گوش می کند .
5. هر که مخالف مقام معظم باشد ، محارب است و باید کشته شود ، مگر این همه سال نگفته اند مرگ بر ضد ولایت فقیه
6. ماهواره بد است ، باید آن را بست ( البته در خارج مجاز هستند استفاده کنند ، برای همین تولید شبکه ماهواره مجاز است به شرطی که مواضع ملت ! را به درستی نشان دهد )
7. آن هایی که ضد فرمایشات آقا هستند ، ، یا خس هستند ، یا خاشاک هستند ، یا بزغاله اند ، یا گوسفند هستند و در آخر از انگلیس دستور می گیرند ( عجب پیشرفتی ، از خس تا انسان دستور بگیر ، اون هم به سرعت )
ارسال شده در 1 | 2 دیدگاه »
صبح سه شنبه رفتم که به سفارت برسم ، همه چیز به هم گره خورده بود … از قطارخیابان که هیچ وقت دیرنمی کند و این بار 5 دقیقه دیرکرد و دلهره های من برای گرفتن قطار برای رسیدن به شهر هامبورگ که کنسولگری ایران هست …مه غلیظی همه جا رو گرفته بود و هوا خیلی سرد بود . وقتی به ایستگاه راه آهن مرکزی شهر رسیدم ، به سرعت به سمت خط 10 رفتم ، خبری از قطار نبود … ال سی دی بالا می گفت که قظار نیم ساعت دیگر می آید ، دور و بر رو که خوب نگاه کردم ، دیدم که اعلامیه زدند که قطار برنامه اش برای این سه روز عوض شده و در راه هم یک تغییر قطار وجود داره که باید اتوبوس رو می گرفتیم و نیم ساعت هم می رفتیم تا در یک شهر دیگر قطار رو عوض می کردیم … همه چیز را خوب سازمان دهی کرده بودند و البته این خودش برای این جا خیلی بد است ، گرچه تقصیر از شرکت قطار نبود ، راه آهن داشت پل بین راه را تعمیر می کرد …
به هامبورگ رسیدم و مترو را گرفتم و بعد سفارت …. جلوی سفارت پر از پلیس بود و آن طرف خیابان مردم در حال جمع شدن بودند ، شالهای سبزشان گویای جهتشان بود و البته گروهی دیگر هم که به هر حال برای کشتار های روز عاشورا جمع شده بودند …. داخل سفارت مثل مسجد شده بود ، درو دیوار را پارچه زده بودند و السلام علیک ….
خرما هم که آنجا گذاشته بودند …در سفارت یک تلویزیون بزرگ ال سی دی برای مراجعین گذاشته اند و معمولا شبکه خبر را پخش می کند از طریق ماهواره ( همان که ایران ممنوع است ) من خیلی کاری نداشتم ، آقایی که مسئول دانشجویان بود نبود ، به جایش یکی دیگر با یک بی سیم ان طرف شیشه ایستاده بود ، به من گفت > چی کار داری ؟
گفتم > امده ام مدرکم را تایید کنم ، گفت : وایسا ….
بعد از 5 دقیقه آقای مودب همیشگی آمد وگفت تشریف داشته باشید ، الان حاضر می شه ، پاسپورتم را گرفت و رفت …
روی صندلی نشستم ، مجبور بودم که تلویزیون را نگاه کنم ، چون صداش کل او اتاقک کوچک رو پر کرده ، با مردم !!! صحبت می کرد وهمه ناراحت بودند از حوادث عاشورا …
بله خلاصه جملات فرمایشی را تکرار می کردند … گاهی تپق زدنشان آنقدر ناشیانه بود که معلوم بود که این مصاحبه ها دروقت کمی گرفته شده و روش اونقدر کار نشده که اصلاح بشه …و جملات رو جلوی دوربین می گفتند ،…. فریب خوردگان ، اونهایی که از خارج دستور می گیرند هیچ غلطی نمی توانند بکنند ، ما این جا به عشق حسین اومدیم ( پسر خالشو می گفت ) و ….. دلم به حال سیاست مدارانمان خیلی سوخت و به حال شبکه خبر …. خیلی انسان باید عاجز باشد که این مصاحبه ها را انجام دهد ، و البته چقدر انسان باید سخیف شده باشد ، که طرفدارانش این ها باشند ، کسانی که از خودشان هم نمی توانند جمله بگویند و حداقل برای خود انقدر آزادی قایل نیستند …
برگشتنم هم مانند رفتن دشوار بود و البته در این فکر بودم که چه نمایش مسخره ای … حداقل کاش یک کارگردان خوب داشت ، دقایقی که فکر کردم ، یادم افتاد که اگر کارگردان خوب داشتند ، اول به آقای رییس جمهور می دادند که از هاله ی نور دختر 16 ساله صاحب انرژی بیرون نیاورد ….
ارسال شده در 1 | ۱ دیدگاه »
کارتون سیمپسون در اینجا و خیلی از کشور های دیگر کارتون معروفی است . کاری به این ندارم که نماد زندگی آمریکایی است یا نه … معمولا آن را نگاه نمی کنم ، اما دیروز تصویری در آن دیدم که برام جالب بود …
بارت و خواهرش با دوچرخه به یکی از پارک های ملی حفاظت شده ی شهرشان رفتند . در مسیر که می رفتند ، کلاغی در گوشه ی مسیر کله ی سموری را گرفته بود و دائما نوک می زد و کله ی این بنده خدا رو ول نمی کرد … بارت که حال کرده بود ، اما از اون جایی که خواهرش ، علاقه ی زیادی به طبیعت داره و البته مفاهیم مثل عدالت و .. خیلی براش مهمه رفت که به این دو درس بزرگی یاد بده .. خلاصه دستشو بلند کردو یک ضربه ی محکم به پس کله ی کلاغ بد بخت زد و به اونا گفت > آدم باشید …
این جا نشون داد که کلاغ به گوشه ای ولو شد و سمور از درخت بالا رفت … بارت و خواهرش به راه افتادند و دوربین رفت بالا ی درخت و نشون داد که سمور ، به لانه ی کلاغ حمله کرده و داره جوجه ها و تخم های داخل لانه را می خورد … آدم حالا می فممید که چرا کلاغ بدبخت داشت سمور رو میزد …. بارت و خواهرش این صحنه را ندیدند .
ارسال شده در 1 | ۱ دیدگاه »
سابق براین از سیاست چماق و هویج از سیاستمداران عزیز می شنیدیم … بماند که تلمیحا و تلویحا خود را خر فرض کرده بودند در این سیاست .اما خوب هر سیاستی نوعی دارد دیگر…
اما آنچه که در این سالها شاهد آن بودیم ، و اوج آن در دولت آقای احمدی نژاد بود ، سیاست جفنگ و تفنگ بود .از آن طرف هزار تا جفنگ را جور می کنند و تحویل مردم می دهند ، اعتراض هم که نمی شود کرد ، انتقاد هم که مجاز نیست ( یاد بیرون کردن خبرنگاران منتقد دولت توسط وزیر کشاورزی با آن دندان های زرد افتادم )
از طرف دیگر در خیابان ها نیروهای همیشه در صحنه ی بسیج ، همانند خوردن آب به سادگی آدم می کشند … این را می گویند سیاست جفنگ و تفنگ …یعنی هر جفنگی را مجبوری باور کنی از دختر 16 ساله که تو خونشون انرژی هسته ای تولید کرده و نظریه کوانتومی ترکیدن نور و هاله های پی در پی نور واین که ایران به سرعت پیشرفت می کنه ، تا این که ایران کشور آزادی است و همانند کشور های دیگر بسته نیست و اقتصاد ایران در حال رشد است …. از طرف دیگر اگر بخوای باور نکنی ، تو خیابون کتک می خوری و کشته می شی و منافق می شی و براندازی نرم و سختت درد می گیره و دسیسه ی انگلیس و فرانسه و آمریکا و هزار جا دیگر به تو کمک کرده اند و گرنه تو که از این عرضه ها نداشتی …
از آن طرف امام حسین رو هر سال می بری بالای منبر و گلو پاره می کنی و لب تشنه و دیدن صحنات مرگ فرزند که چقدر سخته و مرگ برادر که چقدر دردناکه و … را برا مردم تعریف می کنی ، از اون ور توخیابون بچه های مردم رو به خاطر باز پس خواستن حقشون واعتراض می کشی و انگار نه انگار که این ها هم برادر و پدر و خواهر و مادر داشتند…
خلاصه ، لبخند ملیح می زنی و می گی من دانشگاهی هستم ، اما هنوز نمی فهمی که وزیرکشورت کلاه برداره و سالهاست سر همتون کلاه گذاشته … وبعدش می گی این مدارک کاغذ پاره ملاک نیست … ( دانشگاهی هستی دیگه )
هر کی هم مخالفت باشه ، بزغاله و نفهم و خس و خاشاک هست …. خلاصه ، سیاست جالبی است این سیاست جفنگ و تفنگ …
ارسال شده در 1 | بیان دیدگاه »
گاهی به وبلاگ دوستانم که سر می زنم ، می بینم که نظرات در زیر مطلبی که نوشته شده اصلا آنقدر دور از خود مطلب هستند که آدم رو به فکر وا می داره پس اون بنده ی خدا اون مطلب رو برا کی نوشته ؟ من البته خیلی عقلم قد نمی ده و نمی دونم ، شاید هم مربوطه و من نمی فهمم ، اما آخه بحث به اون مهمی که طرف کلی روش فکر کرده و دیدگاهش رو نوشته ، آخه چه ربطی به سبزی فروش سر کوچه ی اسکندر خان داره ؟ !
منو بیشتر یاد حرف زدن محمود می اندازه ، به خصوص وقتی این گزارشگر های خارجی ازش یک سوالی می کنند
ارسال شده در 1 | ۱ دیدگاه »
امروز یا بهتر بگم امشب تحصن سراسری دانشجویان آلمانی در سراسر این کشور ، برای بهبودی وضع دانشگاه هایشان است … بهبودی که چه عرض کنم ، حالا در طول نوشته می گویم بهبودی هم از نظر هرکس معنا و مفهومی دارد … خوب این هم خوابگاهی ما هم که ترم اولی است ، رفته اونجا .. لحاف و تشکشم برد که همان جا بخوابه … داره بارون میاد و بهش گفتم چه جوری بر می گردی ، گفت اول اینکه با دوچرخه میرم ، دوم اینکه شب اونجا می خوابم … بگذریم ، خودش هم خنده اش گرفته بود وقتی بهش گفتم تو که ترم اولی هستی و هنوز دو ماه هم نیست از شروع ترم شما می گذرد ..توجیه کرد که تنها من نیستم ، ترم بالایی ها هم هستند
خلاصه ، و اما بهبودی یعنی چه !؟ دولت آلمان به دانشجویان آلمانی ، کمک مالی می کنه ، بسته به این که وضع خانواده ی طرف چه جوری باشه ، ماهیانه یک مقرری به او می دهند ، و وقتی درسش تمام شد ، می تواند نصف آن را پس بدهد … حالا اگر طرف بچه پولدار باشه ، بهش نمی دن چیزی ، ولی اگر بی پول باشه ، ماهیانه 640 یورو پول می گیره … این رقم در حالی هست که کرایه یک خانه ی 45 متری ، فقط 400 یورو اونم گرم ( با شوفاژ و آبگرم ) در میاد و خونه های دانشجویی هم حدود 200 یورو هست . حالا بعضی هستند که با توجه به وضع خانوادشون از صفر تا 600 یورو رو دریافت می کنند … البته همین جوری مفتکی هم نیست ، پدر طرف کار که می کنه ، مالیات می ده و خودش هم بعد ها مالیات میده و بالاخره آینده ی فرزندانش را این جوری تامین می کنه ….
از طرفی چون این جا یک دولت فدرال داره ، هر ایالت قوانین مخصوص به خودش رو در مورد هزینه ی دانشگاه ها داره ، که البته تو ایالت ما هزینه ی دانشگاه ، خیلی کمه ولی خیلی از جاها ترمی 800 یورو می شه … خندم می گیره این رقم ها رو با آمریکا مقایسه می کنم
خلاصه قیمت کلاس های زبان دانشگاه هم از 80 تا 160 یورو هست ، خوب دانشجویان به طور کلی این عقاید رو دارند ، یکی اینکه کمک مالی دولت (کمد ) باید به او بچه پولدار ها هم داده بشه ، چون بعضی هاشون برادرو خواهر دارند که اونا هم دانشجو هستند و پدر و مادر باید پول اون رو هم بدن …
دوم این که قیمت کلاس های زبان باید کم بشه ! با این پولایی که ما می گیریم که نمی شه رفت کلاس زبان خارجه
سوم این که هزینه ی دانشگاه چرا انقدر ( تو ایالت ما که خیلی کمه خداییش ولی چرا جاهای دیگه بالاست )
و البته باید به گونه ای باشه که دانشجوها همه بتونن درس بخونن و کسی به خاطر این شهریه ها از تحصیل محروم نشه ….
چهارم این که این سیستم جدید لیسانس و فوق لیسانس چیه که اوردین و می گین این واحد رو بگیر اونو نگیر ، ما دلمون می خواد هر چی دوست داریم بگیریم ….
یاد دانشگاه خودمان افتادم …. یادش به خیر ، چه دانشگاهی ، چه خوابگاهی ، وام های 50000 تومانی مان ! که البته خرج دو ماه زندگی بعضی از دوستانمان بود …
یاد اساتید محترم هم به خیر ، رییس دانشگاه مان را که دیگر نگو … به به ! غذای سلف مان که به به … و تحصن های دانشجویانمان که چه حقوقی را طلب می کردند !
ارسال شده در 1 | 3 دیدگاه »
یادم میاد که در شمال در کنار جاده دخترکی بود که پرتقال می فروخت ، لباس های کثیف و مندرسی داشت و همانطور که این تصاویر با مفهوم فقرپشت سر هم در ذهن من زنده می شوند ، او یز چهره ای متفاوت نداشت … درنزدیکی ای دخترک پرتقال فروش که هروقت به یادش می افتم مرا سخت ناراحت می کند ، امام زاده ای قرار داشت که مردم نذورات خود را یه صندوق های بزرگ ان می انداختند ، امام زاده که مقصر نبود اما بعضی از این بچه ها آنقدر محرومند که انسان با خود فکر می کند که کاش لا اقل کارنمی کرد ، بگذریم …
من که فلسفه ی این همه نذورات را نمی دانم در حالی که در کنار مکان های عبادت مسلمانان ، این همه فقیر وجود دارد … نذرهایشان قبول ان شا الله …
سرگذشت این دختر پرتقال فروش ، شاید بی شباهت به همین دختر کبریت فروش نباشد ، و البته چه بسیارند ، دختر و پسرهای اسفند فروش و شیشه شوروبلال فروش و …
باید ماشا الله گفت و خسته نباشید به همه ی مسئولان امرو دولت های پی در پی پر از مهر و عطوفت و البته این ها هم همه تقصیر شیطان بزرگ است و بس …
در کنار این همه فقیر ، چه بسیارند شکم گنده های گرامی که فلسفه می بافند و البته نیتشان خیر است ، می خواهند همه را به راه راست هدایت کند … مثل یکی از این دکترها که سپاهی هم هست ما شاالله … خدا شکمش را بزرگ بگرداند آمین …
حالم از ای شعار های عدالت طلبانه به هم خورده دیگر …. روحانیون عزیز هم که کماکان هدایت می کنند الحمدالله و اصلا بر عهده شان نیست خدا را شکر و اصلا کسی که شعار می دهد که وظیفه ای ندارد !
خرج محافظین و مراقبین آقایان هم که الی ماشاالله الحمد الله … خدایشان زیاد کند ، ما که بخیل نیستیم …. نمایندگان مجلسمان هم که خدا رو شکر ، خدا حفظشان کند ، اگر نبودند ، ما را الان شیطان بزرگ قورت داده بود … چو اینها انقدر از حق مردم دفاع می کنند که بنده ی خدا ها وقت فکر کردن به حق مردم را ندارند اصلا …
جناب رییس جمهور هم که نبود ، الان کشور رفته بود ته دریا احتمالا ، پون الان تورم بالا 20 درصد است و در زمان فبلی به 11 درصد رسیده بود ببیندی بیش از ده درصد رشد کرده ایم ، این ها همه از برکات چضور اوست و مشاوران ارزنده شان … مثلا مشاورشان که نقش تربیت کلی از مردم را دارند ، دخترشان از ترس امثال بابا فرار کرد به بلاد کفر پناهنده شد ، تقصیر مادرش بود … ( مثل همه ی داستا ن های زناشویی ) وگرنه بابا به این خوبی ، موی دم اسبی !
به هر حال هم اسلاممان در حال پیشرفت است ، هم علممان که دارد الحمدالله به زودی اسلامی می شود … همانند فرهنگمان که اسلامی شد الحمدالله … قدیم که ریشمان اصلا شده بود نشانه ی خودی و غیر خودی مثل 1400 سال پیش در زمان پیامبر اکرم که ایشان این دستور را برای تفرق بین مسلمین و کفار بیان کردند ، ما هم ریشمان شده بود معیار سنجش البته … آخر قانون اساسی مان تفتیش عقاید را ممنوع کرده بود …. برای همین ریش دار و غیر ریش دار باید مرزشان معلوم می شد … ( این بنده خداهایی که مادر زادی ریش در نمی آورند از این قاعده مستثنا هستند تا یک زمان مناسب )
خلاصه همه ی مشکلات در حال حل شدن است …. نمی دانم بی خودی چرا مردم می ریزند توی خیابان ! مگر محمود چه عیبی دارد ؟ ریش ندارد که دارد ! لباس مناسب ندارد که دارد ، مهندس نیست که هست ( منوریل تزش بوده اصلا ) … اصلا دکتر است ! معجزه نیست که هست ! از خداوند به او الهام نمی شود که می شود ! روسیه را به یوغ بندگی نکشید که کشید ! اقتصاد را رشد نداد که داد ( در بالا گفتم نمونه اش را ) ، ارزش کار را بالا نبرد که برد ( عوض کردن تعریف کارمند از هفته ای 16 ساعت به 2 ساعت ) تا قبل از این همه می گفتند بی کاری هست ، الان هیچ کس نمی گوید بی کارم ، بالاخره دو ساعت که کار می کند ؟ …. دیگر این که یک وزیر داشت دانشمند ، هم زمان سه پست دولتی داشت ما شاالله … خانمش هم دانشمند است ، هزار سال جلوتر از ماست …. (ز دلایل اثبات پیامبران این بود که معجزه می آوردند ) … دیگر این که اصلا شما به حرف زدن محمود خان دقت کنید ! ایشان مفاهیم پیچیده را چه ساده بیان می کند ! این خاصیت افرادی است که زیاد می دانند !
این مشاورشان را دیدم داشت راجع به فیزیک کوانتوم صحبت می کرد ، آقای مشایی را می گویم ! من که فیزیک خوانده بودم و البته کوانتومم هم بد نبود در دوران تحصیل نمی دانستم این چیز ها را ! هنوز هم که نظزیه میدان ها را خوانده ام نمی دانم این چیزها را ! حتما این غربی ها نمی نویسند که ما ندانیم !
آن یکی وزیرشان هم که الحمدالله ، آخر فصاحت و بلاغت است .. سعدی همواره به خود می بالد از چنین هم وطنی ! . سرمایه شان هم که الحمدالله میلیاردی است که خمسش می شود خودش رقمی میلیاردی … من که سواد ندارم محاسبه کنم …( البته می دانیم که خمس به مازاد انچه که درآمدش است تعلق می گیرد )
خلاصه ، من اصلا نمی فهمم که چرا عده ای با محمود جان مشکل دارند … او زنده کننده ی احکام اسلام نیست مگر … طرح امنیت اجتماعی را می گفت کاری ندارم ، اما بنده ی خدا حتی نسبت به این مسئله هم بی تفاوت نماند و یک کاری صورت داد …
بگذریم ، چه شد که یاد این مطالب افتادم … جدیدا هرمطلبی ، هر چیزی مرا به یاد وضعیت کشورمان می اندازد …. این بار کتاب های یوستین گاردر بودند که مرا به یاد این وضعیت انداختند… شاید چندان هم ربط عینی به هم نداشته باشند ، اما بعضی از جملاتش رو انقدر بهش فکر کردم که به اینجا رسیدم ، یعنی همان نقطه ی اول که شروع کرده بود م …
ارسال شده در 1 | بیان دیدگاه »